و اما شــــــــــــــــــــــــعــــــــــــــــــــــر
صبح چشمانت را
خواب از
چشمانم پرید
چله نشسته ام
دورتادور تو را
دور میبینم
شبهای بیشمار شرمندگی را
روی برگهای آخر
دفترم
بس کن
دستان طعنه
پای رفتن درد
توی دلم
شکست
ببخشید مرا
تا دیر شود
تاب دیدنت را
ندارم
تو را
سخت نفس می کشم
لطفا خلاصم کنید.

